ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

بهشت در دستان مادران است و بسسسسسسسسس

بهشت در دستان مادران است .   این جمله رو بارها و بارها یه مدل دیگه ای شنیدم. من امروز یه جوری دیگه تجربه اش کردم و برای خودم کلا جمله رو تغییر دادم. امروز توی ماشین بودیم داشتیم از بیرون میومدیم. آرتین بغل من داشت شیر میخورد و هی به من یه مدلایی نگاه میکرد و منم هی قربون صدقه اش میرفتم. تا اینکه شیرش تموم شد و من بغلش کردم یهو دیدم ....     بهشت در دستان مادران است . این جمله رو بارها و بارها یه مدل دیگه ای شنیدم. من امروز یه جوری دیگه تجربه اش کردم و برای خودم کلا جمله رو تغییر دادم. امروز توی ماشین بودیم داشتیم از بیرون میومدیم. آرتین بغل من داشت شیر میخورد و هی به من ...
26 بهمن 1391

ولنتاین

  روز ولنتاین رو به همه ی دوستانم به ویژه به عشق زندگیم مهدی و فرشته کوچولوم که تازه  به کلبه من و بابا پا گذاشته و آن رو گرم و گرمتر کرده شاهزاده من " آرتین " تبریک میگم. این اولین ولنتاین آرتین هست... امیدوارم عزیزم در طول زندگیت دوستان با وفای زیادی داشته باشی تا روزهای ولنتاین سرت خیلی شلوغ باشه ساعت رو داشته باشید. اولین دقایق روز 14 فوریه هستیم(ولنتاین مبارک) ١٣٩١/١١/٢٦ ...
26 بهمن 1391

مامان شاعر میشود...

مادر که باشی  میشی سهراب سپهری/ یوشیج / شاملو ........... وقتی مادر میشی و یه گربه چاق و خپل میبینی به احترام اینکه شاید حامله!! باشه حالا چه از ازدواج دائم و چه از یه صیغه دو ساعته ..به احترامش... نه بابا کلاهتو که بر نمیداری..بلکه با محبت نگاش میکنی و توی دلت حتی میلی به پخخخخخخخخ کردن و جیغ کشیدن براش پیدا نمیشه.. این یعنی سندروم گربه ترسونی که داشتی به برکت وجود این بچه الحمدلله داره رو به بهبودی میره!!!! خدا همه مریض ها رو شفا بده. وقتی مادر میشی دیگه یادت میره که چقدر از گذاشتن بچه روی میز رستوران بدت می اومد..حالا برای اینکه بتونی با بچه خوابیده دو لقمه غذا بخوری مجبوری پسرت رو روی میز بخوابونی و به نگاه های چپ چپ مس...
25 بهمن 1391

آرتین خوابالووووووووو تو ماشین

آرتین خوابالو تو ماشین... جاده سرچشمه... اینجا هنوز چشماشو باز نکرده میخواد دوربینو بگیره     آرتین خوابالو تو ماشین... جاده سرچشمه... اینجا هنوز چشماشو باز نکرده میخواد دوربینو بگیره                                   ١٣٩١/١١/٢٤ ...
24 بهمن 1391

ششمین ماهگرد آرتین

امسال اولین باره که برگهای پاییزی رو می بینی   و چقدر هم برام عجیبه که  اینقدر به برگا علاقه داری و با دقت نگاهشون می کنی ! امسال برای اولین بار برف زمستونو دیدی.... آرتین نازم ببخش که وقت نکردم بیام و برات از خودت بنویسم.. امیدوارم الان که دارم وبلاگتو آپ می کنم بیدار نشی عشقم پسر زیبا و دوست داشتنی من!   حسابی بزرگ شدی. .......................   امسال اولین باره که برگهای پاییزی رو می بینی   و چقدر هم برام عجیبه که  اینقدر به برگا علاقه داری و با دقت نگاهشون می کنی ! امسال برای اولین بار برف زمستونو دیدی....
19 بهمن 1391

خانم دکتر مهربون...

امروز من و آرتین رفتیم تا با خانم دکتر مهربونی که آرتینو بدنیا آورده بود عکس بگیریم .... خانم دکتر ممنون که این فرشته کوچولوی ما رو بدنیا آوردید... مممنون اینم یه عکس یادگاری از آرتین و خانم دکتر مهربون   امروز من و آرتین رفتیم تا با خانم دکتر مهربونی که آرتینو بدنیا آورده بود عکس بگیریم .... خانم دکتر ممنون که این فرشته کوچولوی ما رو بدنیا آوردید... مممنون اینم یه عکس یادگاری از آرتین و خانم دکتر مهربون دو روز دیگه 6 ماه میشه که این خانوم دکتر مهربون منو به این دنیا آورده از طرف خودم و مامان بابام خیلی ممنونم شما واسم کلی زحمت کشیدید... خانم دکتر آزیتا منشوری -1391/11/17 ...
17 بهمن 1391

سومین برف زمستونی آرتین...

سلام پسرک خوش قدم مامان این سومین باره که توی یکی دو ماه گذشته اینجا برف میاد اونم بعد از سه چهار سال هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امشب کلی برف اووومد اونم چه برف زیبایی... و تو کنجکاوانه به دونه های برف خیره شده بودی... از بس پوشونده بودمت بابا میگفت شکل اسکیموها شدی... ههههههههههههه ولی اینجوری خیالم راحت بود که مریض نمیشی.. حتی دستکش هم کرده بودم دستت با اینکه تو دوست نداریییییییییییییییییییییی اینم اسکیموی من....قربونت برمممممممممممممممممم سلام پسرک خوش قدم مامان این سومین باره که توی یکی دو ماه گذشته اینجا برف میاد اونم بعد از سه چهار سال هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا...
15 بهمن 1391

خوردن اولین غذای کمکی...

سلام شاهزاده من ... امروز صبح من و بابا تصمیم گرفتیم که غذای کمکیتو شروع کنیم ... کلی هیجان داشتیم... بابا تمام مدت ازت فیلم میگرفت و تو هم پسر فوق العاده ای بودی و یکم خوردی... خوب باید یکم صبر کنیم تا یاد بگیری که بتونی غذاتو قورت بدی... خیلی خوشحالیم و واسه اون روزی که خودت بشینی و غذای خودتو بخوری و به قول بابا همه جارو کثیف کنی لحظه شماری میکنیم.... عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتیم و روز به روز بر احساسمون افزوده میشههههههههههههههه بوووس مامان و بابا اینم عکسهای امروز.... یکشنبه 1391/11/15     سلام شاهزاده من ... امروز صبح من و بابا تصمیم گرفتیم که غذای کمکیتو شروع کنیم ...
15 بهمن 1391